تبليغاتX
حياط خلوت! بابك داد


ديگه قانع شدم! ميخوام رأي بدم!

نوشته اي از آمي تيس ميرزائي

برگزیده بخشی از این نوشته: ... می گه:" آمی! منم موافقم که هزینه بعضی کارها به داشتن دموکراسی نمی ارزد. کشور ما نیاز به یک کن فیکون یک شبه ندارد. ما نیاز به تغییر پله پله و گام به گام داریم. تغییر به این دلیل باید گام به گام باشد، چون ما هم باید با این تغییر گام به گام رشد کنیم و تعقل سیاسی و دموکراتیک پیدا کنیم و بزرگ شویم. باید کودکی را پشت سر بگذاریم. می بینی کن فیکون به دردمون نمی خوره؟"

با حرفش به شدت موافقم. دموکراسی آنهم از نوع فرانسوی (این اسمو خودم براش گذاشتم) قبل از هر چیز احتیاج به رشد عقلی و مدنی ما داره. اما آیا شرکت در انتخاباتی که اصلا شرایط دموکراتیک در آن رعایت نمی شود اولین گام برای رسیدن به این دموکراسی است؟

نمی دونم.

هنوز شبه. جاده خلوت نیست. مطمئن می شم که ....

این نوشته در سایت گویا نیز منتشر شده است.به این آدرس:


ادامه مطلب
(لينك) ارتكاب به نگارش(!)در چهارشنبه بیستم خرداد 1388ساعت 10:2 بوسيله بابك داد |




وقتي تو ديگر «رأي» داده اي!

توضيح: اين مطلب را دوستمان آقاي معدنچي فرستاده اند كه با كمي ويرايش منتشر شده. منبع اصلي را نمي دانم ولي از ايشان تشكر مي كنم.

یکی از سناتورهای معروف آمریکا، درست هنگامی که از درب سنا خارج شد، با یک اتومبیل تصادف کرد و در دم کشته شد.

روح او در بالا به دروازه های بهشت رسید و سن پیتر از او استقبال کرد:«خیلی خوش آمدید. این خیلی جالبه. چون ما به ندرت سیاستمداران بلند پایه و مقامات رو دم دروازه های بهشت ملاقات می کنیم. به هر شما هم درک می کنید که راه دادن شما به بهشت تصمیم ساده ای نیست!» سناتور گفت: «مشکلی نیست. شما من را راه بده، من خودم بقیه اش رو حل می کنم!»

سن پیتر گفت: «اما در نامه اعمال شما دستور دیگری ثبت شده! شما ابتدا بایستی یک روز در جهنم و سپس یک روز در بهشت زندگی کنید. آنگاه خودتان بین بهشت و جهنم یکی را انتخاب کنید!» سناتور گفت:«اشکال نداره. من همین الان تصمیمم را گرفته ام. میخواهم به بهشت بروم!» سن پیتر گفت:«می فهمم. اما به هر حال ما دستور داریم. ماموریم و معذور!» و سپس او را سوار آسانسور کرد و به پایین رفتند. پایین ... پایین... پایین... تا اینکه به جهنم رسیدند.

در آسانسور که باز شد، سناتور با منظره جالبی در جهنم روبرو شد. زمین چمن بسیار سرسبزی که وسط آن یک زمین بازی گلف بود و در کنار آن یک ساختمان بسیار بزرگ و مجلل. در کنار ساختمان هم بسیاری از دوستان قدیمی سناتور منتظر او بودند و برای استقبال به سوی او دویدند. آنها او را دوره کردند و با شادی و خنده فراوان از خاطرات روزهای زندگی قبلی تعریف کردند. سپس برای بازی بسیار مهیجی به زمین گلف رفتند و حسابی سرگرم شدند. همزمان با غروب آفتاب هم همگی به کافه کنار زمین گلف رفتند و شام بسیار مجللی از اردک و بره کباب شده و نوشیدنی های گرانبها صرف کردند. شیطان هم در جمع آنها حاضر شد و همراه با دختران زیبا رقص گرم و لذت بخشی داشتند. آنقدر در جهنم به سناتور خوش گذشت که واقعاً نفهمید یک روز او چطور گذشت؟ رأس 24 ساعت، سن پیتر به دنبال او آمد و او را تا بهشت اسکورت کرد. در بهشت هم سناتور با جمعی از افراد خوش خلق و خونگرم آشنا شد، به کنسرت های موسیقی رفتند و دیدارهای زیادی هم داشتند. سناتور آنقدر خوش گذرانده بود که واقعا" نفهمید که روز دوم هم چگونه گذشت؟ گرچه به خوبي روز اول نبود!

بعد از پایان روز دوم، سن پیتر به دنبال او آمد و از او پرسید که آیا تصمیمش را براي «اقامت دائمي» در جهنم يا بهشت گرفته؟

سناتور گفت:«خوب راستش من در این مورد خیلی فکر کردم. حالا که فکر می کنم می بینم بین بهشت و جهنم، من براي اقامت دائمي، جهنم را ترجیح می دهم!» بدون هیچ کلامی، سن پیتر او را سوار آسانسور کرد و آن پایین تحویل شیطان داد و سناتور وارد جهنم شد.

وقتی وارد جهنم شدند، این بار سناتور بیابانی خشک و بی آب و علف را دید، پر از آتش و سختی های فراوان! دوستانی که پريروز از او استقبال کردند؛ ناراحت و عبوس و بدخلق، در لباس های بسیار مندرس و کثیف بودند!

سناتور با تعجّب از شیطان پرسید:«انگار آن روز من اینجا منظره دیگری دیدم؟ آن سرسبزی ها و شادي ها و تفريحات کو؟ ما شام بسیار خوشمزه ای خوردیم؟ زمین گلف؟ ...» شیطان با خنده جواب داد: «آن روز، روز تبلیغات بود.و آن بريز و بپاشها تبليغاتي بودند!.. اما امروز تو دیگر رأی داده‌ای!»

(لينك) ارتكاب به نگارش(!)در چهارشنبه سیزدهم خرداد 1388ساعت 12:20 بوسيله بابك داد |




ديدني ها!: اول اين دو تا عكس را ببينيد كه خانم شُهره فرستاده اند و در توضيح آن چنين نوشته اند:{...اين «چوپان» كوچولو توي كوههاي «چهارمحال و بختياري» فقط  يه آرزو داره:«داشتن يه جفت كفش سالم!»}

 چوپان كوچولوي چهارمحال و بختياري و آرزوي بزرگش!                       


ولوله انتخاباتي در كلاس! و مبحث تغيير!

 

نوشته اي از: «آمي تيس»

« خدایا یه جای پارک. یه جای پارک!»

 

کوچه های دور و بر ولیعصر همیشه شلوغن. با چه بدبختی تو یکی از کوچه ها یه جای پارک پیدا مي كنم. کتابام رو مي گذارم رو دستم و کیفم رو هم مي اندازم روي شونه ام و با سرعت هرچه تمامتر مي دوم. دیرم شده. دارم توي ذهنم درس امروز رو مرور می کنم. «مبحث تغییر!». نفسم در نمیاد از بس که دویدم. وای ی ی خدایا اين جناب مدیر سختگير آموزشگاهه كه جلوی در ايستاده؟!

نه. خدا رو شكر اشتباهي ديده ام. مي رسم. سرکی تو کریدور آموزشگاه مي اندازم.اينجا هم از آقای مدير خبری نیست.

به محض اینکه پا روی پله اول مي گذارم متوجه سر و صداهایی مي شوم. انگار این ...


ادامه مطلب
(لينك) ارتكاب به نگارش(!)در سه شنبه پنجم خرداد 1388ساعت 16:41 بوسيله بابك داد |




عشق «بعد از وصلت»!

نوشته اي از «بهمن»

شما طرفدار عشق قبل از ازدواجين يا عشق بعد وصلت؟ يعني دوست دارين اول عاشق بشين بعد باهاش ازدواج كنين؟ يا اينكه با كسي ازدواج مي كنين كه يه سري شرايط داره كه بايد از نظر شما داشته باشه و عشق رو ميذارين توي اولويت دوم؟ و معتقدين بعد از وصلت هم ميشه عاشق طرفتون بشين. راستش من يه چند روزيه دارم به «نامزد مطلوب» و «نامزد محبوب» فكر مي كنم.تفاوتها و تمايزهاشون.از خودم مي پرسم چرا...


آن«بختـك» و ايـن حال خوب؟!


ادامه مطلب
(لينك) ارتكاب به نگارش(!)در شنبه دوم خرداد 1388ساعت 19:59 بوسيله بابك داد |